|
قبل از این که بخواهی در مورد من و زندگی من قضاوت کنی
این همه لاف زن و مدعی اهل ظهور / پس چرا یار نیامد که نثارش باشیم سالها منتظر سیصد و اندی مردیم / آنقدر مرد نبودیم که یارش باشیم وقتی آمد خبر رفتن ما را بدهید / به گمانم که بنا نیست که یارش باشیم
تو باور نداری این حرف ها را !
مهم نیست چند بهار در کنار هم زندگی کنیم . مهم آن است که چند لحظه ی بهاری با هم زندگی خواهیم کرد ... پ.ن.: چه عدالت جالبی من با دل مینویسم
من کیستم
که عمق درد های تو را بفهمم؟؟ تشنگی من با تشنگی تو درد من با درد تو نگاه من با نگاه تو فهم من با فهم تو و.... تفاوتها دارد همانطور که: زندگی من با زندگی تو... پس درک شما کاری به محال نزدیک
است من فقط می توانم بر آستانه برده
سیاهی که در کنار شما شهید شد زانوی ارادت بر زمین بزنم.....ای
حسین عزیز
من زنم و تو مرد بمان
او خواست که من زن باشم تا به دوش بکشم بار تو را که مردی من زنم و ناقص العقل با همین عقل ناقصم ازچه ورطه هایی که نجاتت ندادم من زنم که یاد گرفته ام عاشق بمانم و همیشه متهم به هرزگی شدم من زنم کوه را حرکت میدهم بدون اینکه کلمه ای از خستگی به زبان آرم وتو همواره ناراضی سنگریز ه ها را جابجا میکنی سکوت وصبر درزمان خشم تو مال من لذتهای شبانه وخوابهای شیرین مال تو عادلانه است ؟؟؟ آری من زنم همچنان به تو اعتماد میکنم وعشق می ورزم به مردانگی ات خواهم بالید وتو مرد بمان و این راز را که من از تو مرد ترم به هیچ کس نمیگویم.
دانی که چرا مهر جبین خاک حسین است؟ چون قبله ی دل پیکر صد چاک حسین است دانی که چرا چوب شود قسمت آتش؟ بی حرمتیش بر لب و دندان حسین است دانی که چرا آب فراتست گل آلود؟ شرمنده زلعل لب عطشان حسین است دانی که چرا کعبه ی حق گشته سیه پوش یعنی که خدا هم عزادار حسین است . . . پیچیده شمیمت همه جا ای تن بی سر چون عطر اصیلی که سرش گم شده باشد ای حسین ! ای شه لب تشنه تورا میخوانم زنده کن جان مرا با نفس عیسایی!!
باستر سيمكوش: چاق
ترين مرد جهان بود. در سال 1393 وزنش به 500 كيلو و در سال 1995 به 541
كيلو ميرسه ولي يه رژيم لاغري شديد ميگيره و ميشه 97 كيلو! نكته ي جالبترش
هم اينه كه 20 كيلو پوست اضافي مياره بعد از لاغري كه ازش يه كت ميدوزن!! اسكال پنتيون: گروس مك تانل:
|
About![]()
قبل از این که بخواهی در مورد من و زندگی من قضاوت کنی
Home
|
حکایت من
حکایت کسی است که عاشق دریا بود، اما قایق نداشت.
دلباخته سفر بود، اما همسفر نداشت.
حکایت کسی است که زجر کشید، اما ضجه نزد،
زخم داشت و ننالید.
گریه کرد اما اشک نریخت.
حکایت من،حکایت کسی است که پر از فریاد بود، اما سکوت کرد تا همه ی صداها رو بشنود!!!